سلام دوستان عزیز
من دیگر در این وب نخواهم نوشت آدرس جدید وب من
http://daryae-sokot.blogfa.com/
منتظر حضورتون هستم خوشحال خواهم شد
![]()
خدایا :
خسته و درمانده به سوی تو اومدم دست نیازم و رد نکن
۞♥ سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی ♥۞

![]()
در میان امواج خروشان دریای سکوت
در میان دریایی از غم و بیهودگی
در پی یک زورق هر چند کوچک مانده ام
نمی دانم ...
نمی دانم که این آرامشم را در کجا یابم
درون غنچه ی نشکفته ای کوچک ؟
یا به روی برگ زردی بر زمین مانده؟
![]()

من سرود سبز باران در بهاران دیده ام
من شكوه آبشاران در زمستان دیده ام
چون سكوت سرد مرداب در دل بشكسته است
من دل بشكسته را در جام بی می دیده ام
جلوه ناز نگاه یار در پشت دیوار حجاب
من رخ زیبای او درچشم مستش دیده ام
هرچه را من دیده ام فرموده ی عشق بود
من شكوه لحظه دیدار در صبح صادق دیده ام
![]()
زورقی گمشده و بی ساحل من
بی تو لبریز دریغا و دردا من
هیچ كس نیست در این بی توی خاموش
تا هم آواز شود با من ، حتی من
آه از آن شب كه در آئینه رویاها
جلوه كردی و پر از بهت تماشا من
آمدی ، پیرهنت باغ شكوفایی
عطر گلهای اساطیری در دامن
آنچنان جلوه نمودی كه ندانستم
آنكه پیداست درآئینه تویی یا من
ای من گمشده ، ای خوب اهورایی
جلوه كن باز در آئینه بیا با من
لذت سوختن از عشق حرامم باد
نیستم لایق این درد خدایا من
نام شاعر را نمی دانم
بزن تاری که غم را ماندگار است
ز رفتن یا به ماندن سازگار است
درون سینه ام غم در تقلاست
که هر چه می شمارم بی شمار است
بهارم می رود از پای و از پیش
که پاییز خزان در پیش راه است
بزن تاری که دنیا بر زوال است
تمام این خوشی ها رو به باد است
نشستم گوشه ای غمگین و کارم
مرور خاطرات در گذار است
نشان خاطرات رفته بر باد
همی دانم جنون و اشتیاق است
شعر از خودم است
![]()
برایت بهترین ها را آرزو دارم

دردت به جانم مي خرم اين درد شفاييست
اين درد تو برجان من نوري الهي ست
هر گز نشود خاموش اين شعله عشق تو
خاكستر كند و سوزد اين جان فداييست
روح من اسير شد در شعله عشق تو
چون پروانه بر شمع دل از تو جدا نیست
آتش بزنیم غم را از بهر خدا جانا
شوری و طرب انگیز با تو كه غمی نیست
این خانه مصفا كن با خنده خود ای گل
در چشم دل افروزت جز مهر نشان نیست
فرياد بر آوردم از عشق تو سرمستم
زيباتر از اين نيست چون عشق تو روياييست
از سروده های خودم

خندید بهار و
شاخه ها خندیدند
احوال بنفشه را
از او پرسیدند
با دست اشاره كرد او
بر لب جوی ،
صد شاخه گل بنفشه
می رقصیدند
البته این شعر از خودم نیست

زندگی رنج و عذاب است مرا
زندگی لعنت و زجر است مرا
زندگی جوشش هر باره اندوه
بر دل مرده و بی روح است مرا
گر یکی لبخند از روی ناچاری زنم
خون دل و دیده به راه است مرا
چون گلیم بخت من را از شب تار زدند
زندگی را مرگ صد باره ستودند مرا
من نخواهم که در این دیر فنا خانه کنم
زندگی رنج ازل تا به ابد خواست مرا
چون نفس از سینه پر درد من آید برون
هر نفس آتش به جان و قلب مجروح است مرا
گر که جسم خاکیم بر خاک می دادی ، خدا
لحظه هایش شادی پر شور و شر باشد مرا
تا كه می بینم تو را غم ها همه زایل شوند
غصه ها برچیده و جان ها همه عاشق شوند
چون صدایم می زنی آتش به جانم می زنی
شعله ور تر كن وجودم را چه زیبا می زنی
مستی و هوشیاری ام در پیش تو باطل كنم
چشم هایم قربانی سر تا قدمهایت كنم
تا تو در دل جلوه كردی شد آفتابم نا پدید
خورشید روح افزا خجل شد چون رخ ماهت بدید
